هلهله شبگردان آواره
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر
قصد من فریب خودم نیست
اگر لبها دروغ می گویند
از دستهای تو راستی پیداست
...و من از دستهای توست که سخن می گویم
دستان تو خواهران تقدیر منند
از جنگلهای سوخته از خرمن های باران خورده سخن می گویم
من از دهکده تقدیر خویش سخن می گویم
قصد من فریب خودم نیست
اگر لبها دروغ می گویند
از دستهای تو راستی پیداست
...و من از دستهای توست که سخن می گویم
دستان تو خواهران تقدیر منند
از جنگلهای سوخته از خرمن های باران خورده سخن می گویم
من از دهکده تقدیر خویش سخن می گویم
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر
قصد من فریب خودم نیست
تو اینجایی و نفرین شب بی اثر است
در غروب نازا قلب من از تلقین تو بارور می شود
با دستهای تو من لزج ترین شبها را چراغان می کنم
من زندگیم را خواب می بینم
من رویاهایم را زندگی می کنم
من حقیقت را زندگی می کنم.
از هر خون سبزه ای می روید از هر درد لبخنده ئی
چرا که هر درخت شهیدیست
من از جنگلهای انبوه به سوی تو آمدم
تو طلوع کردی من مجاب شدم
من غریو کشیدم و آرامش یافتم
کنار بهاربه هر برگ سوگند خوردم
و تو در گذرگاههای شب زده عشق تازه را اخطار کردی
من هلهله شب گردان آواره را شنیدم
در بی ستاره ترین شبها لبخندت را آتشبازی کردم
و از آن پس
قلب کوچه خانه ماست
دستان تو خواهران تقدیر منند
...بگذار از جنگل های باران خورده از خرمن های پرحاصل سخن بگویم
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر
...قصد من فریب خودم نیست
احمد شاملو
1 comment:
Salam titlo man dorost kardam chetore?
Post a Comment