4/16/2006

خاطره

دلم
هوای پارک کوچکی را کرده با درختهای بلند
که غروب باشد،تاریک روشن ،افق: نارنجی ،اولین ستاره ها پیدا
صدای گنجشگ بیاید گاه گاه و صدای دور رودخانه
وبنشینیم روی نیمکت آلاچیق چوبی
وبدانم چشمهایش خیسند
وبرق نگاهش -سر که بلند کند-دلم را بلرزاند
وبگوید
با صدایی مجنون
که همه دنیای اویم...
آه! که چه زود می گذرد

1 comment:

Anonymous said...

سلام.من وبلاگ شما جای قشنگیه.این نوشته ,بار اول دل آدم رو می لرزونه.بعد به یه نوشته شیرین تبدیل میشه.یه خاطره.و برای همینه که من هر بار می خونمش,به دلیلی معلوم و نا معلوم