خاطره
دلم
هوای پارک کوچکی را کرده با درختهای بلند
که غروب باشد،تاریک روشن ،افق: نارنجی ،اولین ستاره ها پیدا
صدای گنجشگ بیاید گاه گاه و صدای دور رودخانه
وبنشینیم روی نیمکت آلاچیق چوبی
وبدانم چشمهایش خیسند
وبرق نگاهش -سر که بلند کند-دلم را بلرزاند
وبگوید
با صدایی مجنون
که همه دنیای اویم...
آه! که چه زود می گذرد
1 comment:
سلام.من وبلاگ شما جای قشنگیه.این نوشته ,بار اول دل آدم رو می لرزونه.بعد به یه نوشته شیرین تبدیل میشه.یه خاطره.و برای همینه که من هر بار می خونمش,به دلیلی معلوم و نا معلوم
Post a Comment