5/14/2006

پدر و مادر

نمی دونم چرا هرچی سنم بالاتر می ره پدر و مادر واسم عزیز تر می شن چیزی که عجیبه اینه که حس می کنم احتیاج بیشتری بهشون دارم در حالی که دارم مستقل ترمی شم نمی دونم چرا هرچی میگذره حس می کنم چقدر عزیزن تازگیها دارم می فهمم چه پدر نازنینی دارم کسی که همیشه اینجور بهش نمی بالیدم چه مادری دارم بهتر از برگ گل. تو این فکرها که غرق می شم یادم می افته که چند وقته پدر یا مادرم و ندیدم. یادم میاد آولین و اخرین سطری رو که پدرم تا حالا واسم نوشته چقدر دوست دارم هر وقت از همه دنیا درمونده می شم بهش یه نگاه می کنم یه جمله ساده "امیدوارم تو زندگی موفق باشی" چقدر این جمله بهم انرژی میده ولی هیچ وقت نتونستم تو تلفن هایی که هر یکی دو روز یکبار به هم می زنیم اینو بهش بگم نتونستم بلند داد بزن پدر خیلی دوست دارم امیدوارم یه روز بونم بهش بگم

No comments: