7/05/2006

دوست

می دونی،فردا روز تولدشه.اینجا زمان و تقویم ،یه جور بدی، از دست آدم در می ره.اما امسال برای اولین بار تولدش یادمه .از یه ماه قبل هر روز یادم می آد.عجیب نیست؟ همیشه تولدش یادمون می رفت و اون همیشه تولدهای ما یادش بود.یکسال روز تولدش رفتیم مسافرت.یکسال هدیه تولدش رو دو ماه بعد از روز تولدش دادم.یکسال که من ، باز هم با تاخیر، رفته بودم براش هدیه تولد بخرم انقدر در مورد سایز نامطمئن بودم که تو مجبور شدی با متر عرض شونه هاش رو اندازه بگیری و به من خبر بدی.کل سورپریزماجرا از بین رفت .البته اون هیچ وقت گله نمی کرد.همیشه می خندید و به ما انرژی می داد.
امروز به چن تا از عکسا نگاه می کردم.تو راست می گفتی.ته چشمهای اون یه غمی بود.یه غم دور و مرموز.از اون همه خوب بودن خسته بود شاید.همیشه خنده هاش رو به یاد می آرم و اینکه برای هر مشکلی که داشتم یه راه حل پیدا می کرد.عجیب نیست ؟ تازه حالا دارم غم نگاهش رو می بینم.
آدمها قدر چیزهایی که دارن رو نمی دونن.آدمها چیزهایی که دارن رو نمی بینن.این جمله های لعنتی چقدر درستن.چی شد که به اینجا رسیدیم؟من هنوز گیجم و تصویر گنگی از واقعیت دارم. تبدیل شدن آدمها به خاطره رو دوست ندارم اما اینجوری حداقل می شه جایی حفظشون کرد.جایی که از این همه تغییر و بیگانگی توش خبری نباشه.
بیا فکر کنیم چیزی عوض نشده. بیا فکر کنیم هنوز همون آدمهایی هستیم که برای هم از هیچ چیز دریغ نمی کردیم.بیا اینهمه سردی و دوری و دلتنگی رو خط بزنیم و بهش بگیم: تولدت مبارک!

No comments: