9/13/2006

از دفترچه خاطرات

جایی هستم در آسمان، در میانه راه، و به دایره روشنی فکر می کنم که مرد چینی کنار من وقتی گوشش را پاک می کند، از برق صفحه ساعتش ، روی دیواره هواپیما می افتد.
انگار هزار سال است در سفرم. سفر از شهر به شهر، از کشور به کشور.به خانه هایی که در آنها ساکن می شوم احساس تعلق نمی کنم. چمدانها به رغم وسواسی که در مرتب کردن دارم همچنان بسته باقی می مانند. لباسها را در می آورم، می پوشم و باز در چمدان می گذارم.عادت کرده ام اما حسرت خانه جایی در وجودم ته نشین شده است.
نمی دانم اگر خانه ایی بخرم، به خانه احساس تعلق می کنم یا نه.شاید، شاید هم نه.نمی دانم جایی جز ایران برای من احساس در خانه بودن را تداعی می کند یا نه.البته می شود عادت کرد. وقتی عزیزانت بروند و خاطره ها کمرنگ شوند، وقتی آرامش و نظم سرزمین بیگانه وجودت را پرکند.اما شاید نمی خواهم عادت کنم.
احساس می کنم آدمی هستم که به طورتیپیکال "سنتی" نامیده می شود. به چیزهایی عشق می ورزم که در جهان مدرن جایی ندارند .و خدا می داند که از این موضوع راضیم.
برق صفحه ساعت مرد چینی، من را یاد بچگی ها می اندازد.به یاد اینکه چه با دقت نور را تنظیم می کردیم تا از بازتابشش روی دیواریک دایره روشن درست شود.دیروز خیلی ناگهانی یاد حمام خانه قدیمی افتادم. در چوبی را باز کردم و لباسها را روی صندلی گذاشتم. بعد در فلزی را باز کردم و وارد حمام شدم. وان را هیچ وقت پر از آب نمی کردیم، ولی من با تشتها که پر از آب داغ می کردم، خوش بودم. حتی حس ریختن آب گرم روی تنم هم برایم تداعی شد.وقتی چشمهایم را باز کردم گونه ام اشک آلود شده بود.
حمام خانه قدیمی دیگر وجود خارجی ندارد.حتی اگز ایران بودم هم نمی توانستم در آنجا حمام کنم چون خانه پدربزرگ را نوسازی کرده اند.دلتنگی برای چیزی که دیگر وجود خارجی ندارد چه معنی می دهد؟ فکر می کنم مشکل عدم وجود کسانی است که آن خاطره ها در جوارشان شکل گرفت.خاطره دورانهایی از زندگی که از بقیه دوره ها عزیزترند شاید...

No comments: