شبهای برفی
تمایل دیرینه به وقت کشی و خیال پردازی.زمستان که باشد و هوا برفی، پاهایت که زیر پتوی گرم باشند و چایی به راه، حس درس خواندن نیست.می شود ساعتها نشست و وقت کشت.به عکس روی دیوار خیره شد و تک تک پرنده های ریزی که در لباس دخترک مینیاتوری گم می شوند را پیدا کرد. یا به شهر ساکت و برف گرفته زل زد که چراغهای چشمک زن مثل فانوسهای کوچک روشن اش می کنند.یا می شود به صدای خانه گوش کنی و سعی کنی محو ترین نشانه های رفت و آمد را در راهرو یا در واحد کناری بشنوی.هزار نکته کوچک تنبلانه هست در این شبهای برفی!
No comments:
Post a Comment