او خودش بهتر می دانست.می شود گفت خوب آدم بدی بود یا بد آدم خوبی بود.
بستگی دارد از کدام سمت نگاه کرد-به این که چه بود یا این که چرا اینطور بود.
هر وقت صورت حق به جانبش را می دیدم که دارد هید را عوض می کند ،
یا با چشمهایی که قاتل عشق بودند به کریستین خیره می شد ، فکر کنم
جنبه ظلمانی اش را پیش می گرفت. بعد خنده ایی می شنوم، یادم می آید
که محبتش جولیا را آرام می کرد،گشاده دستی اش ،
دستش که موهای پسرش را ناز می کرد...
برایم مهم نیست که قضاوتتان چیست.
مثل قدیسها صورت روشنی نداشت و مثل شیطان چنگگ به دست نبود.
آدم معمولی ای بود که مثل همه مان ، بین خشم و عشق شقه شده بود.
عشق-تونی موریسون
بستگی دارد از کدام سمت نگاه کرد-به این که چه بود یا این که چرا اینطور بود.
هر وقت صورت حق به جانبش را می دیدم که دارد هید را عوض می کند ،
یا با چشمهایی که قاتل عشق بودند به کریستین خیره می شد ، فکر کنم
جنبه ظلمانی اش را پیش می گرفت. بعد خنده ایی می شنوم، یادم می آید
که محبتش جولیا را آرام می کرد،گشاده دستی اش ،
دستش که موهای پسرش را ناز می کرد...
برایم مهم نیست که قضاوتتان چیست.
مثل قدیسها صورت روشنی نداشت و مثل شیطان چنگگ به دست نبود.
آدم معمولی ای بود که مثل همه مان ، بین خشم و عشق شقه شده بود.
عشق-تونی موریسون
2 comments:
چرا آدم باید هر روز از دیدن واقعیتهای مربوط به خودش بترسه؟
حتی نمی دونم این حسی که به آدم دست میده ترسه
یا چیز دیگه
راستش روزهایی بودن که تو اونها احساس کردم خودم( یا حداقل بخشی از خودم ) رو تازه شناختم. و ترسیدم از اینکه این بخش از من تا امروز کجا قایم شده بوده.فکر کنم این حس ترس باشه آلمای عزیز.آدهها معمولا از چیزی که نمی تو نن بشناسن یا پیش بینی کنن می ترسن
.
Post a Comment