سال نو
روز اول عید می آیم دانشگاه. گزارشی که باید فردا تحویل بدهم را شروع هم نکرده ام.باران می آید نم نم.در آزمایشگاه کسی نیست.کنار میزم هفت سین چیده ام. به جز آن همه چیز سر جای خود است.کامپیوتر ها و کتابها ،ساکت و آرام منتظرند که من بروم و به علم جهان خدمت کنم! از کنارشان می گذرم.کاپشنم را به چوب رختی آویزان می کنم .می روم به طرف میزم و بعد یکهو بوی عید می آید.غافلگیر می شوم و به دور و بر نگاه می کنم.فقط دختر ابرو کمان روی کارت پستال است که به من لبخند می زند.به میز نزدیکتر می شوم و بعد ازاینهمه سال می فهمم که بوی سمنو و سنبل و سرکه،درهم که شود ، بوی سفره هفت سین است.
حالا انگارتمام لباسهایم،حتی جوراب شلواریهای سفیدم، نو است و دارم از پدربزرگ که به همه ،حتی به عموی بزرگم ، عیدی می دادعیدی می گیرم.می دانم که زیر میز اتاق پذیرایی دو ظرف در دار است که پر از شیرینی نخودی و شکلات بادامی است.می دانم که می توانم روزها تا ظهر بخوابم و پیک نوروزی ام را تا روز 13 ام حل نکنم. با پول عیدی هایم هرچقدر که بخواهم لواشک و بستنی می خرم وعصرها ،اگر مهمان نداشته باشیم زیر درختهای پرشکوفه دوچرخه سواری می کنم.
کسی وارد آزمایشگاه می شود.از خلسه به در می آیم اما حالم خوش شده است.دلم می خواهد همه غریبه های بی حوصله را به شادی و شیرینی دعوت کنم.آخر بهار است.عید است. سال نو شده است.
حالا انگارتمام لباسهایم،حتی جوراب شلواریهای سفیدم، نو است و دارم از پدربزرگ که به همه ،حتی به عموی بزرگم ، عیدی می دادعیدی می گیرم.می دانم که زیر میز اتاق پذیرایی دو ظرف در دار است که پر از شیرینی نخودی و شکلات بادامی است.می دانم که می توانم روزها تا ظهر بخوابم و پیک نوروزی ام را تا روز 13 ام حل نکنم. با پول عیدی هایم هرچقدر که بخواهم لواشک و بستنی می خرم وعصرها ،اگر مهمان نداشته باشیم زیر درختهای پرشکوفه دوچرخه سواری می کنم.
کسی وارد آزمایشگاه می شود.از خلسه به در می آیم اما حالم خوش شده است.دلم می خواهد همه غریبه های بی حوصله را به شادی و شیرینی دعوت کنم.آخر بهار است.عید است. سال نو شده است.
No comments:
Post a Comment