you are as old as you feel
یکی از استادانم، پیرمردی دوست داشتنی است.قامتش چنان خمیده است که بدون عصای مدرن و چرخدارش، بیش ازچند قدم نمی تواند راه برود.چشمهایش به بقایای دریاچه هایی شبیه اند که در لابه لای چین و چروک بسیار سرزمین صورتش گم شده اند و دستانش پر از لکه های قهوه ایی رنگ و تیره اند.
با اینهمه، مودب و آداب دان است .وارد اتاقش که می شوم بلند می شود و صندلی را برایم عقب می کشد تا بنشینم.وقتی سوالی می پرسم به راستی خوشحال می شود. انگار نور به دریاچه ها تابیده باشد.با حوصله توضیح می دهد حتی اگر ساعتها طول بکشد.عشق به یاد دادن و یاد گرفتن را با اینهمه سالخوردگی حفظ کرده است.
هربار که می بینمش از اینکه چنین راضی و هدفمند زندگی می کند، تعجب می کنم. هر بار که می بینمش وحشت می کنم که نکند از او سالخورده ترباشم.
با اینهمه، مودب و آداب دان است .وارد اتاقش که می شوم بلند می شود و صندلی را برایم عقب می کشد تا بنشینم.وقتی سوالی می پرسم به راستی خوشحال می شود. انگار نور به دریاچه ها تابیده باشد.با حوصله توضیح می دهد حتی اگر ساعتها طول بکشد.عشق به یاد دادن و یاد گرفتن را با اینهمه سالخوردگی حفظ کرده است.
هربار که می بینمش از اینکه چنین راضی و هدفمند زندگی می کند، تعجب می کنم. هر بار که می بینمش وحشت می کنم که نکند از او سالخورده ترباشم.
No comments:
Post a Comment