اردیبهشت
اردیبهشت است.اینجا نه بهارنارنج دارد ،نه ارغوان ، نه پیچ امین الدوله. نه اینکه زیبا نباشد ،زیباست.غروبها نیستی که ببینی سرخی آفتاب روی شکوفه های صورتی چه دل انگیز می شود. مردمش می گویند اینجا مثل بهشت شده و با این همه من اردیبهشت را کم دارم.
صبحها که بیدار می شوم هوا ابری است.گرچه تا شب صد بار عوض می شود. از گریه های های اش می بینی تا قهقهه گرم و آفتابی اش. او هم انگار عاشق شده است این ماه.مثل من آن وقتها. مثل ما .که هر روز فال حافظ می خریدیم و یکروزه می رفتیم کاشان تا عطر سنگین باغهای گل مست ترمان کند.
عصرها که برمی گردم همه همسایه ها در خیابانند.یا سگ و گربه هایشان را به هوا خوری آورده اند یا در حال دویدن اند.مادر ولی نیست. قرار نیست با هم چغاله بادام و گوجه سبز بخوریم. قرار نیست برویم نمایشگاه کتاب.قرار نیست روپوش تابستانی بخریم. قرار نیست جا خوش کنیم در تراس خانه هنرمندان و چون هوا هنوز آنقدرها گرم نشده، چای نخورده سردمان شود.
چند روز پیش تولدم بود.دوستان جدید برایم جشن گرفتندش.بدون اینکه خودم بدانم.با کیک و هدیه و رقص و آواز.از دوستان قدیم فقط دو نفر یادشان بود. دو نفر از آنهمه آدم.باور می کنی؟ ازدل برود؟ هنوز باور نمی کنم.
شبها تا دیروقت بیدارم. قهوه می خورم و گزارشی که باید به استاد تحویل بدهم را می نویسم.دو بار مهلت تحویل گزارش را تمدید کرده ام.نمی فهمد که چرا دست و دلم به کار نمی رود.نمی فهمد چرا دلتنگم. نمی فهمد که اردیبهشت است.
صبحها که بیدار می شوم هوا ابری است.گرچه تا شب صد بار عوض می شود. از گریه های های اش می بینی تا قهقهه گرم و آفتابی اش. او هم انگار عاشق شده است این ماه.مثل من آن وقتها. مثل ما .که هر روز فال حافظ می خریدیم و یکروزه می رفتیم کاشان تا عطر سنگین باغهای گل مست ترمان کند.
عصرها که برمی گردم همه همسایه ها در خیابانند.یا سگ و گربه هایشان را به هوا خوری آورده اند یا در حال دویدن اند.مادر ولی نیست. قرار نیست با هم چغاله بادام و گوجه سبز بخوریم. قرار نیست برویم نمایشگاه کتاب.قرار نیست روپوش تابستانی بخریم. قرار نیست جا خوش کنیم در تراس خانه هنرمندان و چون هوا هنوز آنقدرها گرم نشده، چای نخورده سردمان شود.
چند روز پیش تولدم بود.دوستان جدید برایم جشن گرفتندش.بدون اینکه خودم بدانم.با کیک و هدیه و رقص و آواز.از دوستان قدیم فقط دو نفر یادشان بود. دو نفر از آنهمه آدم.باور می کنی؟ ازدل برود؟ هنوز باور نمی کنم.
شبها تا دیروقت بیدارم. قهوه می خورم و گزارشی که باید به استاد تحویل بدهم را می نویسم.دو بار مهلت تحویل گزارش را تمدید کرده ام.نمی فهمد که چرا دست و دلم به کار نمی رود.نمی فهمد چرا دلتنگم. نمی فهمد که اردیبهشت است.
2 comments:
khodaiish maa ghalat bekonim shoma az iaademoon berid iaa az delemoon berid....mage ghadimast ke: az del beravad har aanke az dide ravad lol in ie tikkeii bood be oon ghadimiha ke hey doore zamoone khodeshoono mizadan too sare maa...anyways happy happy birthday to u...age tavallodetoon iademoon rafte be khatere ine ke...ummm...let me think find a good damn excuse...come on! ummm...ok I found it here it goes: it's just because our calendar is broken :p see! then it's not about forgetting u it's more about being a (im sorry but viewer discretion is advised here) shithead. kheili doosetoon darim eshalla ta tavallode baditoon 1000 saal tool bekeshe ke dir pir beshid :p
aajezaane mokhlesaane in gonaahe maa ro bebakhshid ;)
take it easy!
Nima.
قربانت نیما جان! ما ارادت داریم...
Post a Comment