دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای
بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره باران
در آرزوی آب
ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
ای ابر ای بشارت باران
ایا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
خاکستر وجود مرا با خویش
می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
دیدم که گرد باد
حتی
خاکستر وجود مرا با خود نمی برد
حمید مصدق
3 comments:
salam.kheyli ghashang minevisi va sheraee ke entkhab mikoni kheyli ghashangand.merci
سلام بر علیرضا و نگار مهربان
چرا خبری ازتون نیست اینجا؟
گرچه
خبری از من هم نیست،
از بقیه هم نیست
به نظرتون
چیزی شده؟
من که فکر کنم دچار قانون اول نیوتن ام!
به سوگل: ممنون، شما لطف دارید
به آلما: ممنون به خاطر احوال پرسی آلما جان، یک سفر چند روزه در جریان بود البته از اینرسی هم هرگز نمی شود در امان ماند:D
Post a Comment