8/06/2007

روزانه

سنجاقها را که باز می کنم موها می ریزند توی صورتم.باید دوباره کنارشان بزنم ،پشت گوشهایم مثلا.اما احساس آسودگی که درپوست سرم حس می کنم را دوست دارم. موها را که می بندم حتی با همین سنجاقها احساس دربند بودن می کنم اما وقتی بازند گرچه آشفته اند و نامرتب، آزاد می شوم. و چقدر خوب است.

دیروقت است .باید بنویسم. نوشتنم نمی آید .یعنی می آید اما به روی کاغذ نمی آید.

همسایه همسایه ام گربه ایی سیاه خریده. امروز که از راهرو رد می شدم ناغافل از خانه آمدند بیرون. به اندازه نیم متر(بی اغراق) به عقب پریدم. از گربه نمی ترسم. حتی خواستنی بود بعدتر که نگاهش کردم. غافلگیری بود که ترسناک می نمود.

در اینترنت می چرخم . می خوانم و غمگین می شوم. عقربه ساعت جلو می رود . یکریز. بی امان.می خوانم و غمگین تر می شوم. قراردادهای تسلیحاتی؛ اعدام، زندان، گرانی، تذکر، دستگیری، فیلتر، سالگرد مشروطه.عقربه ساعت همچنان جلو می رود.بی نتیجه.

خواب می دیدم بعد از ظهر تابستان را در خانه ایی با شیشه های رنگی.نور بود که رنگ رنگ بر در ودیوار می ریخت. داشتم غرق می شدم که تو در زدی. تقلایی کردم و رها شدم از نورها. در را که باز کردم بویت هجوم آورد به خانه. پیچک شد و از بادگیر بالا رفت . بعد ، من بودم و نور بود و پیچک بود و عطر تو

1 comment:

Anonymous said...

موهای پریشان بی‌قید را دوست می‌دارم!