10/22/2007

مرگم


من حسرت نبودت را آنگاه در سکوتم فریاد زدم که روزگاری از مرگم گذشته بود.
و من روحی سرگردان گشته بودم که جسدش را این بیگانگان هنوز بر دست می برند تا در گوشه ای رها کنند.
...
چشم که باز کردم همه سیاهی بود.
و چون بستم
آرام زیر لب تکرار کردم ورد عاشقیهایمان را
تا مگر دری گشوده شد براین گور
...
نفس را حبس کردم و گوش دادم بر این سکوت
جز پژواک نامت هیچ نشنیدم
نفس تازه کردم به جستجوی عطری از تو
ذره به ذره هوای ریه ام را جوییدم.
جز بوی نم خاک هیچ نبود
...
کاش می سوزاندی مرا و خاکم نمی کردی

1 comment:

Anonymous said...

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...