تاریکم
وچه تاریکم و دلم بوی عطش سنگ میدهد
و تا چه بالاها دلم نمی رود و خیال پاره نمی کند
اینجا ته دنیاست اینجا کویر هم از عطش خون می گرید
اینجا در دل دیگر محرمی نیست دیگر اصلا دلی نیست که محرمی در آن باشد
باد همه را ربود وجای خالی ماند
نالیدن بلبل زنو اموزی عشق است هرگز نشنیدم ز پروانه صدایی
No comments:
Post a Comment