7/30/2008

ما از شدگانیم. دوستان حلال کنند

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختيم درين آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی مير مجلس توشوم

شدم بمجلس او کمترين غلام و نشد

پيام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشيم نام و نشد

رواست در بر اگر می طپد کبوتردل

که ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد

بدان هوس که بمستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچوجام و نشد

بکوی عشق منه بی دليل راه قدم

که من بخويش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دريغ و درد که درجست و جوی گنج حضور

بسی شدم بگدائی بر کرام و نشد

هزار حيله بر انگيخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

No comments: