بگذار ا ز عشق بگویم
هر از چند گاهی اتفاق می افته که دوستی که اغلب هم دختر هست از من می پرسه درباره عشق چه جوری فکر می کنی
می خوام اینجا برای خودم بنویسم مثل یک خلاصه که سر کلاس ادم می نویسه . تا اگه روزی به خودم اومدم گفتم علیرضا نظرت راجع به عشق چیه حداقل بدونم که برای رسیدن به اون موقعیت فکری از کجاها گذشتم. دلیل دیگه این کار اینه که خس می کنم سرعت تغییر در من به واسطه اتفاقاتی که توی زندگیم افتاده زیاده و شاید عادی نیست، شاید این هم دلیل خوبی باشه که بخوام ایده هامو ثبت کنم تا برای مقایسه قابل استفاده باشه.
من در حال حاضر با خودم که تنهای تنها بشینم فکر می کنم که به عشق معتقدم هنوز فکر می کنم باید عاشق شم نمی دونم چقدر حاضرم فدای عشق کنم، اون باید توی عمل معلوم بشه. ولی در عین حال اینم میدونم که باید صبر کنم تا عشق بهم رو کنه. باید اینم بگم که در عین حال زمینی شده عشق من. دیگه به دنبال اون عشق رویایی نیستم دیگه به هر قیمتی نمی خوامش باید شدنی باشه معجزه نخواد بهش رسیدن کوچ نخواد آوارگی نخواد.
2 comments:
you shot me down bang bang, I hit the ground bang bang! my baby shot me done! let's go gang bang! lol
These wounds won't seem to heal, this pain is just too real, there's just too much that time cannot erase...
Post a Comment