Showing posts with label Poem. Show all posts
Showing posts with label Poem. Show all posts

4/13/2008

زرشک

من فقط به تو اندیشیده ام
زرشک!!!
من فقط عاشق تو بوده ام
زرشک!!!
من از عشق تو گریه کرده ام
زرشک!!!
من اینهمه منتظرتو مانده ام
زرشک!!!
من فقط با تو بوده ام
زرشک!!!

ببین دختره دلش با تو ئه به بقیه چی کارداری ؟
زرشک!!!
من هم چیز خورده ام
زرشک!!!
تو ام خوشبخت می شوی
آب زرشک!!! *



زپرشگ*


کاری مشترک از نیما رچاینا و علیرضا ونکور

4/11/2008

آدمک

آدمک آخردنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که توراعاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
کل دنيا سراب است بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخن

4/03/2008

ای دوچشمانت چمنزاران من

توی خواب داشت برام شعر می خوند
توی خواب گریم گرفت
از خیسی اشک از خواب پریدم

3/17/2008

غم سگ

ما نا مردمان که هیچ نمیدانیم از غم سگ
ما سگ مردمان که وفا می کنیم مثل سگ
ما که نمی دهدمان جهان محل سگ
ما که پارس می کنیم
ما که رنج می بریم
ما که دم تکان می دهیم

11/29/2007

سرپیچی کن

در تاریکی همین دور و برهای بی راه ماه
همیشه تورهای تنیده ی بسیاری گسترانیده اند
عاقل باش
سرپیچی کن از هر چه بود
از هر چه هست
از درها و زدن ها و آری ها و آدمی
از دستور و از گرفتن
از گفتن ... از سکوت
سرپیچی کن از وزیدن باد
از پرده از پنجره از سایه از پاسبان
او که از آشناترین تنگه ها
به منزل امکان رسیده است
حتما نزدیک ترین مقصد زندگی را گم خواهد کرد
دریغا مسیر مستقیم
میان بر بی راه و بی هودگی
او که جهانش از جسارت یکی پشه ی کور کوچک تر است
هرگز لذت عبور از راه های نا آشنا را نخواهد چشید
سرپیچی کن پروانه ی خوش نشین یکی نسترن
عنکبوت ها نیز
گاهی شبیه ما
همزادان همین خرداد خسته اند

سید علی صالحی

10/17/2007

فراتر

می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
اینجا که منهستم
آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
کو چشمی آرزومند؟
با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی
و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
و اینجا افسانه نمی گویم
نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
و قصه نمی پردازم
در باغستان من شاخه بارورم خم می شود
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد
در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست
در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
من شکفتن ها را می شنوم
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد
تو در راهی
من رسیدهام
اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل
میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ

سهراب سپهری

8/10/2007

ابریشم سیاه دو چشمت


...

از پله ها بیا
میان نیزه های نور و سپیده
دریاوار
نگاه منقلب را
ویران میانه ی دشت
دشتی که گونه های سوخته اش
چهره ی من است
که گیسوان به دست باد سپرده
دنیا
میان چشم تو خقته ست

ابریشم سیاه دو چشمت
یاد آور شبی زمستانی است
من بی ردا
بدون وحشت دشنه
شادمانه خواب می رفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانه ی من است
آن خانه ای
که در آن خواب می روم
و می میرم

خسرو گلسرخی