آغاز
نمی دونم چی شد از میون این همه شعر این شعر رو انتخاب کردم. راستش شاید دلیلش این باشه که چند روزیه هوای این شهر هم بهاری شده. شاید هیچ وقت معنی اومدن بهار مثل امسال برام قابل لمس نبود. شاید اینم هم یکی ازمصداقهایی باشه که چیزا رو می شه از چیزای ضدشون شناخت. آره زمستون اینجا واقعا زمستونه. الان یاده اولین امتحان انشام افتادم که موضوش بهار بود. شاید اولین متن ادبی جون داری که نوشتمو ....
حالا که در آستانه یک آغازم، آغاز نوشتن در یک وبلاگی که خیلی وقت بود به فکرش افتاده بودم بجز خودم، محیط و تنهایی و غربت و بچه های اینکاره هم منو بهش ترغیب می کردن، دوست دارم بگم تو این وبلاگ از خودم خواهم نوشت، از شعرایی که دوست دارم واز سیاست که همیشه فکرمو مشغوا میکرده. آهان راستی این وبلاگ یه نویسنده دیگه هم دره که اگه بخواد خودشو معرفی میکنه. البته یک نگرانی ای که دارم اینه که نتونم تند تند چیز بنویسم ولی خوب بضاعت ما در این حده. خوب واسه امشب بسه. دوست دارم با شعری از سهراب که یادگاری از یک دوسته تمومش کنم که دلم واسش تنگ شده. دوستی که با اون سهراب می خوندمو اینقدر حوصله داشت که شعر مسافرو یکجا سر بکشیم.
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهيان مي گفتند
هيچ تقصير درختان نيست
ظهر دم كرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب
برق از پولك ما رفت كه رفت
ولي آن نور درشت
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد
چشم ما بود
روزني بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم
حالا که در آستانه یک آغازم، آغاز نوشتن در یک وبلاگی که خیلی وقت بود به فکرش افتاده بودم بجز خودم، محیط و تنهایی و غربت و بچه های اینکاره هم منو بهش ترغیب می کردن، دوست دارم بگم تو این وبلاگ از خودم خواهم نوشت، از شعرایی که دوست دارم واز سیاست که همیشه فکرمو مشغوا میکرده. آهان راستی این وبلاگ یه نویسنده دیگه هم دره که اگه بخواد خودشو معرفی میکنه. البته یک نگرانی ای که دارم اینه که نتونم تند تند چیز بنویسم ولی خوب بضاعت ما در این حده. خوب واسه امشب بسه. دوست دارم با شعری از سهراب که یادگاری از یک دوسته تمومش کنم که دلم واسش تنگ شده. دوستی که با اون سهراب می خوندمو اینقدر حوصله داشت که شعر مسافرو یکجا سر بکشیم.
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهيان مي گفتند
هيچ تقصير درختان نيست
ظهر دم كرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب
برق از پولك ما رفت كه رفت
ولي آن نور درشت
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد
چشم ما بود
روزني بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم
No comments:
Post a Comment