در آن دورها چه می بیند

سپیده صبح را دیده ای که تبسم بر لب دارد؟
دیده ای که چه سان به لبخنده ای قلب شب را می درد؟
و چه آسان اسب حقیقت را در دشتهای خفته می راند؟
تبسم او را دیده ای که هر چه شب طولانی تر می شود امید چشمانش افزون می گردد؟
در آن دورها چه می بیند که ما را یارای دریافتش نیست؟
شاید مردمانی را می بیند که حرف می زنند، بر کاغذ قلم می کشند و زنده اند.
یا شاید مردمانی که می توانند به هم عشق بورزند.
و شاید مردمانی به جرم دوست داشتن وطنشان جان نمی بازند.
No comments:
Post a Comment