3/13/2006

باز باید به گریزم این بار به کجا

آمده ام؟
چه سراسیمه و حیران
ز چه رانده شده ام ؟
حسرت داشتنها یا غبطه ز کف باختنها ؟
صورتم را چند روزاست به ناخن آینه ها زخم نکرده ام؟
باز هم باید بپرسم که کیستم؟!
این صدای زجه کیست از عمق جانم ؟
عزادار کدامین جنایت ناکرده ام؟
چرا هرچه گلویش را می فشارم صدایش در خود خفه نمی شود؟
چرا هنوز نبض دارد این ضربان درد؟
شاید...
شاید باید او را رها کنم و بگریزم
نه شاید باز رهایم نکند.
ولی میروم! تند گام می زنم از سایه ام که چابکتر نیست!
اوراهم پیشتر ها جا گذاشتم.
...
آه
آه
باز صدایش را می شنوم
باز باید بگریزم. این بار به کجا؟

1 comment:

Nima said...

زاد مردی چاشتگاهی در رسید
در سرا عدل سلیمان در دوید
رویش از غم زرد و هر دو لب کبود
پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
گفت عزرائیل در من این چنین
یک نظر انداخت پر از خشم و کین
گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه
گفت فرما باد را ای جان پناه
تا مرا زینجا به هندستان برد
بوک بنده کان طرف شد جان برد
نک ز درویشی گریزانند خلق
لقمه‌ی حرص و امل زانند خلق
ترس درویشی مثال آن هراس
حرص و کوشش را تو هندستان شناس
باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوی قعر هندستان بر آب
روز دیگر وقت دیوان و لقا
پس سلیمان گفت عزرائیل را
کان مسلمان را بخشم از بهر آن
بنگریدی تا شد آواره ز خان
گفت من از خشم کی کردم نظر
از تعجب دیدمش در ره‌گذر
که مرا فرمود حق کامروز هان
جان او را تو بهندستان ستان
از عجب گفتم گر او را صد پرست
او به هندستان شدن دور اندرست
تو همه کار جهان را همچنین
کن قیاس و چشم بگشا و ببین
از کی بگریزیم از خود ای محال
از کی برباییم از حق ای وبال


عزرائيل - بيا بقل عمو کجا ميری خوشگل بابا