3/15/2006

بوی دود و سالی که می گذرد.


میان جمع و خاموش. سکوتی پر هیاهو مرا فراگرفته است. بوی دود مرا به یاد سالهای رفته می اندازد شبهای دود و بانگ انفجار. هر از چندگاهی نگاه غریبه ای که تنها نامش را می شناسی.
چند کلمه ای برای دوباره ذکرکردن آشنایی.
هر چه می خواهی که که خود را در جمع گم کنی مجال نمی یابی. یاد دورها، یاد دوستان، دلتنگیهای دلت هم نمی گذارند.
دلم حافظ می خواهد که فالی بگیرم
نمی دونم چرا این بیت به یادم می یاد
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
این روزای آخرسال که می یاد، حس یک از دست دادن درم زنده می شه یک سال دیگه از عمرم گذشت دوباره به این فکر می کنم که من برای چی پا به این دنیا گذاشتم و....
خوب باید آروم آروم دنبال ماهی سر سفره گشت، هرچند اینجا بهار به این زودیا نمی خواد بیاد

No comments: