امشب در سر شوری دارم
جام شرابی در دست آرام از درازنای گلوی خفته خاطره ها گام می زنم.
در پس هرخمیدگی این تاریک، پستویی است به کهنه گی عمرم
در هر پستو خمره ای دارم از شرابی تلخ
ترک شده در گوشه ای
واین منم که تنها ساقی این کهنه شراب
به هنگامه زوزهایی که از دوردستان می آید آرام برگردشان دستی می کشم
و غباری می گیرم از یادگار بجا مانده از مرگ لحظه هایم
آرام پیکی می گیرم
تلخی اش بر بجانم می نشیند
آرام پلکهایم را بر هم میگذارم
و در سکوت صدای شعله های آتش را می شنوم
صدای ساز دهنی که نه چندان ماهرانه می نواخت ولی به جان می نشست
و زمزمه می کنم امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
امشب یکسر شوق و شورم
....
در پس هرخمیدگی این تاریک، پستویی است به کهنه گی عمرم
در هر پستو خمره ای دارم از شرابی تلخ
ترک شده در گوشه ای
واین منم که تنها ساقی این کهنه شراب
به هنگامه زوزهایی که از دوردستان می آید آرام برگردشان دستی می کشم
و غباری می گیرم از یادگار بجا مانده از مرگ لحظه هایم
آرام پیکی می گیرم
تلخی اش بر بجانم می نشیند
آرام پلکهایم را بر هم میگذارم
و در سکوت صدای شعله های آتش را می شنوم
صدای ساز دهنی که نه چندان ماهرانه می نواخت ولی به جان می نشست
و زمزمه می کنم امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
امشب یکسر شوق و شورم
....
1 comment:
می دانی
خواندن بعضی چیزها برای دوستان بسیار زیباست.مثل این که پر از حرف است و بیشتر به اعترافی می ماند
پر کن پیاله را کاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
نم با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
(مشیری)
البته قبلا هم این را برای تو نوشته بودم اما خواندنش همیشه مرا می برد به "دشت پر ستاره اندیشه های گرم
و دلتنگی عجیبی که دارم کم کم به این نتیجه می رسم همه در دل دارند
Post a Comment