6/04/2006

یادداشتهای یک روز ابری



اینجا زمین و زمان ابری است.چمنها خیسند.مردی با سگش از پیاده رو عبور می کند.در ساختمان روبرو، چراغی روشن می شود.خانه ساکت ساکت است و صدای تیک تاک ساعت دیواری می آید.هنوز تاریک نشده.روزها اواخر بهار عجیب طولانی اند
.
از صبح مانده ام خانه که درس بخوانم.نخوانده ام.بی حوصله به اخبار تکراری گوش کردم.در دنیای مجازی چرخیدم.خوردم.خوابیدم.با صدای وزوز مگسی از خواب بیدار شدم.به قله های ابری کوهها خیره ماندم.

کسی دارد تمام نشانه های بودنش را پاک می کند.نمی دانم از افسردگی است یا می خواهد دنیای جدیدی بسازد که نو باشد و از بار سنگین خاطره های گذشته در آن خبری نباشد.نمی دانم کارش درست است یا نه.گرچه به تجربه می دانم که پوشه های آرشیو زندگی را نمی شود با زدن دکمه ای پاک کرد.اگرهم بشود حجم اطلاعات مفیدی که از دست می رود، به نظر ترسناک است.حتی در بدترین تجربه ها هم چیزهایی یاد گرفته ایم.حداقل می شود دو باره اشتباه نکرد. بر آورد هزینه ها منطقی تر می شود.حداقل می شود باورهایت را نقد کنی.انتظاراتت را واقعی کنی...
نمی دانم.شاید خیلی ایده آل حرف می زنم.شاید چیزی که به او کمک می کند یک کاغذ کاملا سفید است که در آن همه چیز را از نو بنویسد.

No comments: