1/24/2007

ماه قبل

دوباره فرودگاه.دوباره پروازهای خارجی.دوباره سفر طولانی.مثل همیشه تنها.به خانه برمی گردم.

چمدانها زود بسته شدند.لباسها نه مثل همیشه با دقت و حساب شده,که آسانگیرانه انتخاب شدند.مهم نیست اگر چیزی جا بماند .همه چیز دارم آنجا.به خانه برمی گردم.

موها کوتاه نشده.ابروها را برنداشته ام.سر و ظاهر چه اهمیتی دارد؟ به خانه برمی گردم.

به اینکه شهر جدید چه شکلی است فکرنمی کنم.به اینکه در فرودگاه نقشه را بردارم. به اینکه تاکسی بگیرم.به اینکه در کجا بمانم.به هیچ کدام اینها فکر نمی کنم.به خانه برمی گردم.

عصرها که خسته برسم غذای مورد علاقه ام آماده است.کسی به اصرار از من می خواهد که میوه های شسته و قاچ کرده را بخورم.لباسهایم بی اطلاع من تمیز و تا شده در کمد خواهد بود و گلهای مورد علاقه ام در اتاق.بوی عطر برنج دم کشیده از همین جا به مشام می رسد .به خانه برمی گردم.

دوستان و آشنایان جدید پیدا نخواهم کرد.دلم بوی نم زیرزمین خانه پدربزرگ را می خواهد.کوچه های بغل رود خانه . رستورانهایی که در آنها غذا می خوردیم. چروکهای جدید صورت مادرم .دوستان قدیمی.دنیای گمشده ایی دارم که مدتی است فقط در خواب می بینمش . دوباره خواهم دیدش.به خانه برمی گردم...

1 comment:

Anonymous said...

کاش می شد برای این نوشته کامنت گذاشت...