1/24/2007

ماه بعد

بهترم.این رخوت چند روزه بالاخره دارد تمام می شود.دیشب تب نداشتم و سرفه ها تقریبا بند آمده بود.یکبار از خواب بیدارشدم و پتو را دور تنم پیچیدم.چه خوب بود لذت بردن از گرمای پتو به جای آزار غریبی که در میانه تب و لرز از گرمایش می کشیدم.

بعد از 10 شب آرام خوابیدم و خواب دیدم.بازهم خواب ایران بود. در بزرگراه مدرس بودیم و قرار بود برویم برای ناهار.کسی گفت که برویم کوه .من گفتم نمی شود بی برنامه ریزی و تدارک قبلی.فصل سرماست و جاده ها بسته.و به هوا اصلا اعتباری نیست.بعد یکهو پای کوه بودیم.میانه های جادهَ هراز. هوا نمناک بود و طراوت مه آلود کوهستان را داشت.از راه بالا می رفتیم و صدای پرنده ها می آمد.همه بودند.کسی حرف نمی زد اما آرامش غریبی بینمان موج می زد.چیزی در درونم می جوشید که همرنگ فضا بود.اشتیاقی بود به بالا و بالاتر رفتن و دیدن عظمت آن چشم اندازهای قدیمی.

وقتی بیدار شدم نفهمیدم کجا هستم.در روشنی نا محسوس اول صبح زمان و مکان را گم کرده بودم.اما وقتی اتاقم را شناختم , از احساس دلتنگی وحشتناکی که بعد از بیدار شدن ازچنین خوابهایی به سراغم می آید, خبری نبود.شیرینی خواب زیر زبانم مانده بود و تلخ نمی شد.

صبر کردم و اتاق کم کم روشن شد.بعد از یکهفته باران, آفتاب طلوع کرد.احساس کردم صبح دیگری است. حمام که می کردم از اینکه بوی شامپو را کمی احساس می کردم خوشحال شدم.شیر گرم کردم و قهوه ام را بدون شکر خوردم.تلخی دلچسبش انگار از راهی دور می آمد.

به این فکر کردم که آدم سعادتمندی هستم.تصور اینکه جاهایی که دوست دارم یا آدمهایی که دوست دارم از من دورند, قلبم را نمی فشرد. انگار گنجی دارم که کسی نمی تواند آن را از من بگیرد.انگار همه آن چیزها نقشهایی زده اند بر پرده روح من که پاک نخواهد شد.شاید تکرار شوند , شاید نه .مهم این است که زمانی وجود داشته اند و در زمان وجودشان زیبا و بدیع بوده اند.مهم این است که مرا عبور داده اند از گذرگاهها و رسانده اند به این جایی که امروز هستم.به قلبی سرشار و ذهنی پر از خاطرات شیرین.

No comments: