4/18/2007

برای عاشق

عاشق بهار که می شود بی قرار می شود، زیر باران راه می رود و آوازهای قدیمی می خواند. عاشق غروبهای مکرر دلتنگ می شود و هر بار که بوی عطر معشوقش را به یاد می آورد به گریه می افتد.عاشق با خیالی خوش است و دوست داشتن را با ارزشترین موهبت جهان می داند.

عاشق می بیند که گذشت زمان ردپای عشق را محو کرده است. کسانی که زمانی چون او بودند ، امروز به ساده دلی اش می خندند.می بیند که معانی عوض شده اند و دوست داشتن در حریم بسترها و گونه گونی عطرها گم شده است.می شنود که خیالپرداز می نامندش. خیالپردازی که هنوز افسانه هایی چون پاکی و پرهیز و وفاداری را باور دارد.خیالپردازی که نمی داند جز دوست داشتن خود، دوستی دیگری نیست و عشق ، اگر آسان و دست یافتنی و کم هزینه نباشد، ارزش وقت تلف کردن ندارد.

عاشق تنها مانده است در دنیایی که هر روز کوچکتر می شود و با آدمهایی که عاشقها را دفن کرده اند.

2 comments:

Anonymous said...

soomnalikom, dishab fekr kon kheili kashki shamloo baaz kardam bekhoonam! az sare bi kaario bi hoselegi albate na az sare zoghe honari o adabiat doosti! safheii ke baaz shod didam ie tikkeii toosh bood "helhele shabgardane aavaare", har chi mikhoonam dige hichi nemifahmam vaase hamin iadam nist sher chi bood o mafhoom chi bood...amma khob shaiad mafhoom in bood ke biam inja begam salam!

Anonymous said...

سلام، ممنون که اومدین، شعر این(http://helhele.blogspot.com/2006/03/blog-post_114146511706132321.html#links)
بود.