خبر بد
امروز که بیدار شدم خبر بدی بهم دادند. کوتاه و .... مممم نمیدونم چه صفتی استفاده کنم شاید غمناک. مادربزرگم فوت شده گرچه خیلی بهم نزدیک نبودیم شکه شدم. یه ترکیبی از بهت و غم که هنوز بهت به غم اجازه نداده خودشو نشون بده.
آخرین بار شهریور که رفتم آمریکا دیدمش. خوشحالم که این دیدار میسر شد چون آخرین باری که اومد ایران وقت نکردم ببینمش در گیر نوسازی خونه بودم و ازمن دلگیر شده بود. بگذریم اینو نوشتم چون به کسی هنوز نگفتم حتی پدرم. چون میدونم که تو موقعتی نیست که اینو بشنوه!
2 comments:
... متاسفم
این رفتن گاه و بی گاه آدمهای مسن دور و بر، چه بهشون نزدیک باشی چه ازشون دور، کم کم شکل زندگی رو برامون عوض می کنه، این ناراحتم می کنه... ا
تسلیت میگم.
امیدوارم بعد از این فقط شادی باشد.
Post a Comment