6/18/2008

ای غریبه

ای غریبه
آشنا تورا می گویم؛ آری تو، تازه وارد
ز چه آمده ای به این کویر؟
تو را این جا مقامی نیست!
هر چه خواستید کرده اید، شمایان نا فهم بی انصاف، با من بازمانده از مای پیشین
ز هر روی که آمده ای، بدان،
اینجا اندرونی دل من است
این جا وادی ایمن من است
این جا من با موسی ی خود نقد عشق ها باخته ایم
همین آن طرف تر از این نوشته اگر لختی رانی
هنوز خرابه هایی از عشق است که مرا نیز جسارت بازخوانی شان نیست
می دانی، خداوند این سرزمین منم
هر چه بخواهم این جا به قلم می کشم چه خوش بیاید شما را چه بد
هر کس که نشناسد، بی پروایی گفتار مرا شمایان خوب می شناسید
پس بدان، آنان که بدین وادی خوانده شده اند
چون بدان پا می نهند لب می دوزند و پا برهنه می کنند
یک کلام، مُحرم می شوند.
بدان که اگر درین وادی توان گذرت هست، به حرمت آن است که
عزیز کرده عزیزی بوده ای و هنوز دل ما آنقدر، مانند آن دیگری، هرجایی نیست که بیرون راندت
نمی دانم به کاوش گذشته آمده ای
یا زدرد وجدان آن دیگری
که اگر بر اولین هستی دیر آمده ای ری را
و اگر به قصد دوم تنها این خبر ببرکه خدایش به دو دست دعای مادری نگه دارد
و تنها در گوشش این زمزمه کن که اگر شبها آرام سر به بالین می گذارد مدیون تکه شکسته های آن روزهای گذشته است
که خود نیک تر ترا خواهد گفت که اگر بنا به دریدن بود، مرا دستانی درنده تر است
و کلام بدین ختم کن:
که کاش دستان تو در پاره کردن این برهنه اندکی پرهیز داشتند

آهسته زیر لب
تکرار می کنند
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم

No comments: