Showing posts with label diary. Show all posts
Showing posts with label diary. Show all posts

7/21/2008

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بی​خبرت می​بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته​ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده​ست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس می​بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

7/17/2008

و ما رایت الا جمیلا

خدایا تو را شکر که لایقم کردی به لذت عشق ارچه ظرف دلم کوچک بود و گلایه کردم از سختی مسیر. خدایا شکرت که انقدر نعمت دادی که یک مرتبه بالا تر از این جیفه را نیز ببینم. حدایا شکرت که من تو را فراموش کردم و تو مرا فراموش نکردی. خدایا شکرت به هر انچه که دادی و هر انچه که گرفتی.

7/10/2008

به امید روزهای بهتر

این روزها اتفاقاتی می افتند که فکر می کنم خوبند
درخودم تغییر حس می کنم.
گرچه کابوس ها هستند گرچه گریه های گاه و بیگاه هستند، گرچه هنوز صبحهایی هستند که با سوزش و درد سینه بیدار می شم ولی یه حس خوبی به سراغم اومده و اون اینکه می تونم دوباره بسازم و اینبار بهتر
حس می کنم همه اجزای لازم، همه مهارتها مورد نیاز رو دارم
یه حسی مثل اون شبای امتحان که این قدر خوندی که ادعات میشه سر امتحان
حس می کنم که ارزشمندم و خواسته شدنی، حس می کنم کافیه آدمش پیدا بشه ! به امید روزهای بهتر

7/08/2008

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

7/05/2008

ما آدمها خودخواهیم. همین

6/24/2008

بی دلی

بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدا را می کرد

6/20/2008

به خودم که در یادم بماند

قالت امرأة العزيز الآن حصحص الحق و...

محکم باش که مومن، ایمانش چون پولاد است که هرچه در کوره گذارند محکم تر شود.
و هرچه بر تو گذشت هیچ بهانه ای بدست تو نمی دهد که تو بد باشی و بد کنی
تو باید بهتر باشی، انسان تر، عاشق تر و پرهیزگار تر
و یادت نمی رود که از تو تنها خوبیها وبدیهایی که کرده ای باقی ما ماند نه هیچ چیز دیگر
ومی دانی که خدایت دارا و بی نیاز است
که از مادر به تو دلسوز تر است
و یادت می ماند که بی صاحب نیستی.

6/18/2008

ای غریبه

ای غریبه
آشنا تورا می گویم؛ آری تو، تازه وارد
ز چه آمده ای به این کویر؟
تو را این جا مقامی نیست!
هر چه خواستید کرده اید، شمایان نا فهم بی انصاف، با من بازمانده از مای پیشین
ز هر روی که آمده ای، بدان،
اینجا اندرونی دل من است
این جا وادی ایمن من است
این جا من با موسی ی خود نقد عشق ها باخته ایم
همین آن طرف تر از این نوشته اگر لختی رانی
هنوز خرابه هایی از عشق است که مرا نیز جسارت بازخوانی شان نیست
می دانی، خداوند این سرزمین منم
هر چه بخواهم این جا به قلم می کشم چه خوش بیاید شما را چه بد
هر کس که نشناسد، بی پروایی گفتار مرا شمایان خوب می شناسید
پس بدان، آنان که بدین وادی خوانده شده اند
چون بدان پا می نهند لب می دوزند و پا برهنه می کنند
یک کلام، مُحرم می شوند.
بدان که اگر درین وادی توان گذرت هست، به حرمت آن است که
عزیز کرده عزیزی بوده ای و هنوز دل ما آنقدر، مانند آن دیگری، هرجایی نیست که بیرون راندت
نمی دانم به کاوش گذشته آمده ای
یا زدرد وجدان آن دیگری
که اگر بر اولین هستی دیر آمده ای ری را
و اگر به قصد دوم تنها این خبر ببرکه خدایش به دو دست دعای مادری نگه دارد
و تنها در گوشش این زمزمه کن که اگر شبها آرام سر به بالین می گذارد مدیون تکه شکسته های آن روزهای گذشته است
که خود نیک تر ترا خواهد گفت که اگر بنا به دریدن بود، مرا دستانی درنده تر است
و کلام بدین ختم کن:
که کاش دستان تو در پاره کردن این برهنه اندکی پرهیز داشتند

آهسته زیر لب
تکرار می کنند
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم

6/17/2008

می خواستم زندگی کنم،
راهم را بستند ستایش کردم،
گفتند خرافات است عاشق شدم،
گفتند دروغ است گریستم،
گفتند بهانه است خندیدم،
گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم
دکتر علی شریعتی

6/16/2008

گیریم که نخواستند،
ما که خواستیم
ما که کردیم
ما که سوختیم

6/15/2008

یه روز ایده آل

میری جولوی آینه بخار گرفته با دست بخار و پاک می کنی
یاد شیشه ماشین می یوفتی اون شب تو خیابون ولیعصر
یاد اون سکوت
فکر میکردی حتما یه چیزی می خواد بگه روش نمیشه
تا روتو بر می گردونی یدفه یه بوسه میشینه رو گونت
تا بیای بفهمی چی شده صدای بسته شدن در میاد

یه نهیب به خودت می زنی دوباره عکس خودت میاد جولو چشت
شیشه رو که خوب تمیز می کنی یاد موای سفید شدت می یوفتی
وقتی می خوای توی چشای خودت نگاه کنی باید جابجا شی
باید یه طوری وایسی که عمود باشه به آینه
فقط تو چشمای اون اینطوری نگاه کردی
یاد شب کویر میوفتی انوقت که تو چشاش اسمونو رصد می کردی
وقتی پرسید چنتا دوسم داری
دستتو آروم از لای موآش در میاری، می گی اندازه همه شنای کویر
هیچی نمیگه
میگی نه کمه
اندازه همه ستاره های آسمون
....
حالا تو می پریسی چنتا دوسم داری
تو پارک نیاورونی لای درختا دارین لبای همو مثل قحطی زده ها می بوسین انقده مستی که نمی دونی چقد وقته تو این حالی
اگه کسی دیده بودتون که تا حالا گرفته بودنتون
از در پارک که می خوای بری بیرون صدای بیسیم می ترسونتت، نمیزاری ترس تو صورتت بریزه
از کنارتون که رد میشه
یکم صبر می کنین بعد یدفه با هم شروع می کنین به دویدن تا دمه بستنی فروشی
...
میپرسه عزیزترینت کیه شیرجه می زنی روتخت می گی مگه غیر تو، توی این خراب شده کسیو دارم؟
می پرسی بهترینه تو کیه؟

یهدفه تیغ صورتتو می بره
دنبال دستمال می گردی
لعنتی تموم شده
خون نرم نرم وارد سفیدی کف میشه چه کانترستی می سازه قرمز با سفید
اینور صورتتو ول می کنی میری سراغ اون طرف
دست می کشی که صاف صاف شده باشه یاده نرمی رو بالشی افتی
اونشب که خوابت نمی برد
تور مهتاب افتاد بود روی صوتش چه قد زیبا بود توی خواب
بدون اینکه دستت که زیر سرش تکون بخوره اروم پلکشو می بوسی یه حسی می گه این آخرین باره.

موبایلت زنگ میزنه دل و دل می کنی که ورداریش یا نه ور می داری
استادته می گه مگه ما جلسه نداشتیم الکی میگی حالم خوش نیست امروز شاید نیام

صورتتو می شوری، موبایل کفی شده رو با گوشه لباس پاک می کنی؛
لباس می پوشی و میزنی بیرون از خونه
یه روزه ایده آل دیگه شروع شده

6/13/2008

ضعیفه

به خودم نهیب می زنم ضعیفه خودتو جم کن!
مرد بچت
جمع کن بساط تو

شدم مثل زن بچه مرده ای که صبح تا شب داره با اون اسباب بازی کلنجار میره کنار تخت بچه می شینه بلند بلند کتاب داستان می خونه به خیال اینکه هنوز زندست این بچهه

بابا مرد
چله و سالشم گذشت
بلند شو زندگی کن

6/12/2008

...

چند ماهیه دارم فکر می کنم کجا اشتباه کردم
همه چی بالا و پایین می کنم
میام سرک می کشم از بیرون نگاه می کنم به تو می بینم این غریبه رو من چه قده میشناسم
شاید انقدر تو هم دیگه غرق بودیم (بهتر بگم) غرق بودم که تورو نشناختم، توی کامل و
الان که خیلی بیشتر از روزهای اول می دونم به خودم میگم این بود آدمی که عاشقش بودی
این چه ربطی داره به اون که تو کلته
اون آدم نمی تونست انقدر پست باشه؛ آره پست ، اره این خود منم که دارم اینو می گم. منی که اینو، اینو و اینو و سی چهل تا شعر دیگرو واست نوشتم
نمی گم پست چون که رفتی
می گم پست واسه اینکه چه جوری رفتی و واسه چی رفتی.
یه دوستی می گه آدما عوض نمی شن مد های مختلف از خودشون نشون می دن به نسبت ورودی خروجی هایی که می گیرن
شاید اون راست می گه تو با ورودی جدید اینجوری این خروجیا رو دادی
شاید اصلا خدا مارو واسه همین امتحان می کنه
شاید ما باید از هم دور می بودیم بخاطر اینکه این امتحانا ازمون گرفته بشه

6/09/2008

به یاد نادر ابراهیمی

در آن لحظه‌یی که یک آری را با تمام زندگی تعویض می‌کنی
در آن لحظه‌های خطیر که سپر می‌افکنی و می‌گذاری دیگران به جای تو بیندیشند
در آن لحظه‌هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می‌کنی
در آن لحظه‌ای که تو از فراز پا در راهی می‌گذاری که آن سوی آن اختنام تمام آن اندیشه ها و رویاهاست
در تمام لحظه‌هایی که تو می‌دانی
می‌شناسی و خواهی شناخت
به یاد داشته باش!
که روزها و لحظه‌ها هیچگاه باز نمی‌گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه‌ی زمان .

6/05/2008

loneliness

And today, I just noticed how lonely I am. There was not even a single person I share
the good news with.
Now on I'm an immigrant.

6/02/2008

ای نازنین

اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا

و شکستم ، و دویدم ، و فتادم

ظهور و حضور و هجران و انتظار و وصل و ترک و نبود را طی کردم و تنها یک رسم مرا باقی ماند: عاشقی، و چه نیک که تورا بخوانند تنها به آن.

5/30/2008

تونل مشتق گیر


یه روزی یه e^x با یه عدد ثابت دوست می شن.
یه مدتی میگذره و این عدد ثابته عاشق این e^x می شه
از قضا این e^x با یه مورد !x آشنا می شه و به سرش می زنه که این عدد ثابت رو دست بسر کنه بره سراغ مورد جدید.
کلی فکر می کنه چی کار کنه، یادش می افته که اون دورو ورا یه تونل مشتق هست می گه چه خوب ما از این تونل که با هم می گذریم و من هم از این دست این عدد ثابته راحت می شم. خلاصه میرن باهمو می رسن به تونل عدد ثابت می گه ببین من از اینجا بگذرم فنا میشم
e^x بهش می گه مگه تو عاشقم نیستی ، مگه نمیخوای تا آخرین لحظه زندگی تو عشق من بمونی پس از چی می ترسی؟
خلاصه عدد ثابت قبول می کنه وقتی میان ردشن هر دوشون شروع می کنن صفر شدن
e^x به خودش میاد داد میزنه بابا من e^x ام
جواب میاد که ما اینجا نسبت به Y مشتق میگیریم
خلاصه e^x های عزیز مراقب باشن وقتی از تونل قراره بگذرن

5/28/2008

You Can Win If You Want

You packed your things in a carpetbag
Left and never looking back
Rings on your fingers, paint on your toes
Music wherever you go
You dont fit in a smalltown world
But I feel youre the girl for me
Rings on your fingers, paint on your toes
Youre leaving town where nobody knows

You can win if you want
If you want it, you will win
On your way you will see that life is more than fantasy
Take my hand, follow me
Oh, youve got a brand new friend for your life




I remember those days. Climbing hard as a horse in the mountains to kick off a sick love of mine, I was listening to this song. And it was like I'm flying on those ranges. I remember I was high with Modern Talking songs . No wonder this one will pass, no wonder sometime I'm gonna laugh at the whole thing.

5/25/2008

"قلمروی تو"

می خواهم به "قلمرو" ات چوب حراج بزنم، حتی با هرزه زنی به بهایی اندک؛ ولی نه نمی شود، شنیده ام انها نمی بوسند