7/21/2008

و تنها کافیست لحظه عنان از کف رها کنم تا تو دوباره شکنجه ام ز سر نو کنی
و تنها کافیست لحظه ای فراموش کنم چه با من کردهای تا همان نگار من شوی
تنها کافیست در کتابخانه ای از کتابهای فارسی باشم تا تو بر من دوباره بتازی
وتنها کافیست تا آن سیزدهمین جلد را تا یکصد وده ورق بزنی تا بیابی
آنچه را که از برای این روزها نوشته ام، ماهی چشم سبز حوض دلت

می دانی دیروز ترسیدم، ایران نمی روم، می ترسم ازآن همه خاطره می ترسم ازاتاق خودم، می ترسم از تختم،
می ترسم از میزی که عطر تو در کشوی آن است
دیگر از قاب عکست هم میترسم
از مائده های زمینی هم می ترسم ناتانائیل
آینه راکه شکسته ام
...
از شمع هم می ترسم
تسبیح زیتون هم عطرش را می دزدد
....
قیصر تو خفه شو! من دیگر حتی اگرکه باشد هم نمی آفرینمش
من تشنگی هم یادم رفته ....
...
بس است بس است

2 comments:

Anonymous said...

(ba ahang bekhoon :p)
ai eshghe man ai zibaa alireza joon
dar khaabe naazi bia regina maro betepoon :p

alrsar said...

ma kholim toam divoone be mola