5/07/2008

...

نگاه می کنی؛
گوش میدهی؛
به چشمانی که روزی شعر ها می سرودی از برایشان
به لبانی که زمانی هزار خواهش خاموش بودی از برای بوسیدنشان
هر چه سعی می کنی که آن خیال متعالی با واقعیت مجسم روبرویت آمیخته نگردد، نمیشود
همان خیالی که در شیشه گذشته های قلبت زندانیش کرده بودی
همان که هر وقت از جعبه جادویش سر بر می آورد دوباره به هر زحمتی بود می گرفتی و زندانیش می کردی
خاطره ها مثل دست خواب رفته که بیدار می شود یکی یکی زنده می شوند.
آری سالها گذشته است

No comments: